این روزها احساس دخترکی رو دارم که به سختی در بادی تند سعی میکنه بادبادکش رو با نخی نازک کنترل کنه. دوباره شیطنتهای نوجوانی و جوانی در دهه سوم برگشته.خوشحالم و ناراحتم و این دو هرروز در من درحال جنگ و سوال و جواب هستن.عصر روز تعطیل دلگیری بود امروز.با اینکه سرکار بودم اما دلم گرفته .چندین بار پیامها رو خوندم و هربار به یه نتیجه رسیدم."بیخیال شو نسیم"
راه رفته رو دوباره رفتن خطاست.
اما مگه میشه نرفت؟ مگه میشه آروم نشست؟ اما جوابش رو میدونم.از ستا خان تا مترو نواب رو پیاده و سلانه سلانه زیر لب آواز خوندم و رفتم.بی تفاوت به کبوترهایی که هرروز برام نشانه هستن. نشانه ای که سال 85 درست از آب دراومد. اگر اینبار هم باز کبوتر همون نشانه باشه،من صبر میکنم به قول آیه ای در انجیل:صبر کنید و انتقام خداوند را ببینید.
بی توجه به آلارم پیامهایی که از نرم افزارهای مختلف گوشیم میاد ادامه میدم.
بی توجه به سرباز ایستگاه مترو توحید که هرروز به دخترک دبیرستانی لبخند معنی داری میزنه.
بی توجه به مردی که کنار خیابون کاپشنش رو میفروشه.
بی توجه به خروار کارهایی که توی خونه مونده و باید برم سروسامونش بدم.
بی توجه به شب قشنگی که دیشب با یکی از دوستان مجازیم و شادیهاش داشتم .
فقط به دلم توجه کردم.
که سخته گرفته س......
برچسب:
نویسنده: سجاد میرزاپور