و کامنت دوست عزیزی رو دیدم که منو با سرعت وصف ناپذیری من رو در مکان و زمان دیگه ای قرارداد.
من رو برد به بهتربن روزها، بهترین مکانها، بهترین زمان و بهترین دوستان..
روزایی که امیدم به زندگی زیاد بود.روزهایی که مثبت اندیش بودم.
یهویی چی شد! نمی دونم
آدم وقتی دستش به جایی نمیرسه و کاری ازش برنمیاد فقز میشینه و مرور خاطرات میکنه.
یهو بوی دریا اومد .باد گرم و احساس شرجی و نم همراه با بوی خزه ی بسته شده روی سنگهای لب ساحل .
در برابر افتادن روسریم مقاومت نمیکنم. میذارم باد برای موهام تصمیم بگیره.
چقدر این حس و حال و این مرور رو دوست دارم
چقدر این کامنتهای یهویی و غیر قابل انتظار رو دوست دارم.
باز هم بنویس برای این جونور فرنگی
چون منم باز می خوام بنویسم.
برچسب:
نویسنده: سجاد میرزاپور